تبلیغات
جزیره انیمیشن - مطالب کتاب خانه
کارتون ها رویا هستند و رویا ها عضوی از وجود ما...

داستان کابوس 23(قسمت اخر)

پنجشنبه 26 مرداد 1396 12:56 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ،

توایلایت درون تاریکی ها سقوط کرد...
پایین تر و پایین تر...
تا جایی که صدای برخوردش بازمین وپس از ان فریادی خفه و خاموش به گوش لونا رسید.
لونا که چشمانش از ترس گشاد شده بود با وحشت رو به کابوس گفت
-تو چی هستی؟!
کابوس با لبخندی وحشتناک تر از هر تاریکی پاسخ داد
-سیاهی خواب ها!
فریاد لونا قصر را اشفته کرد.
سرباز ها با ترس وارد اتاق لونا شدند.
لونا روی تخت نشسته بود در حالی که مو هایش به صورت عرق کرده اش چسبیده بود و نفس نفس زنان به زمین خیره مانده بود.
-بانوی من کابوس می دیدید؟!
لونا در حالی که چشمانش در حالت شکه بود به سرباز نگاه کرد.
-خیلی فراتر از یک کابوس بود...چاله سیاهی بود که داشت من رو می بلعید...اون واقعی بود مطمئنم خواب نبود...همه رو کشت...تیکه تیکه کرد...اون یه هیولا بود...
سرباز با نگرانی از اتاق خارج شد و روبه ندیمه گفت
-هر چی سریع تر طبیب رو خبر کنید!
-بله قربان.
ندیمه با سرعت به انتهای سالن دوید و از نظر ناپدید شد...
کابوس از درون هاله ای کهکشانی بیرون امد.
جینی دختری با پوستی سفید و موهای سیاه روبه روی کابوس ظاهر شد.
-چرا واسه یه خواب این قدر زحمت کشیدی؟
کابوس روی صندلی وسط اتاقش نشست که دور تا دور ان دریچه هایی به هر سوی کهکشان بود.
جینی لیوان ابی را به کابوس داد.
-این چیه؟ مگه یادت رفته ژله ها یخ نمی خورن؟
جینی عذر خواهی کرد و لیوان اب را بدون یخ برای کابوس برد.
-کارا چه طور پیش می ره؟ ماموریت های پرنسس دارکنس،کابوس ساز ها...
-همه چیز خوب پیش می ره. می تونم یه سوال بپرسم؟
-بپرس.
-غیر از من و شما و پرنسس دارکنس کس دیگه ای هم از اتاق کابوس سازی خبر داره؟
-چرا می پرسی؟
-چون به جینا شک کردم.
-اره جینا خبر داره. فعلا بیا بریم.
-واقعا این همه زحمت برای یه کابوس ارزشش رو داشت؟
-کابوس ها فقط یه خواب نیستن.حقیقتی پشتشون نهفته است که شاید از من و تو هم حقیقی تر باشه...

پس از گفتن این حرف در انتهای راه پله اتاق کابوس سازی ناپدید شد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 مرداد 1396 02:08 ب.ظ

داستان کابوس22

پنجشنبه 3 فروردین 1396 09:27 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

بادی شدید پنجره را بست و مشعل را خاموش کرد.
رینبودش خیلی ترسیده بود.
صدای خنده های ریزی پشت سر هم شنیده می شد.
باد سردی مو بر اندام رینبودش سیخ کرد.
صدای خنده ها به رینبودش نزدیک شد.
گرمای نفس یک انسان را بیخ گوشش حس کرد.
-اروم بخواب رینبودش...اروم...
فقط یک ثانیه گذشت تا فریاد رینبودش در تمام راهرو ها و اتاق های خانه پخش شود.
همه به غیر از رریتی که هدفون در گوشش بود از خواب پریدند.
به سرعت از اتاق خارج شده و در ابتدای راهرو ایستادند.
فریاد های رینبودش متوقف شده بود.
توایلایت مشعل را روشن کرد.
مرکز خانه قرمز بود.
روی سقف چوبی هم دایره ای قرمز به روی زمین می چکید.
اپل جک گفت-شاید داره باهامون شوخی می کنه.
لونا جلو رفت-نه.شوخی نیست.این خونه!
وحشت در عمق چشمان همه موج می زد.
با سرعت به طبقه بالا دویدند.
طبقه بالا هم خالی بود.
یک پنجره...پنجره ای که یک جنازه بی روح از ان جا به کابوس لبخند زده بود.
یا همان پینکی پای...
اما در اخر اتاق...همان عکس...همان دختر...اما این بار حلق اویز!
باز هم یک دایره قرمز.
از بالا خون می چکید.
همه سکوت کردند.
کسی جرعت نگاه کردن به بالا را نداشت.
لونا ارام سرش را بالا برد.
-وای! خدای من!
بقیه هم با این حرف لونا سریع بالا را نگاه کردند.
جنازه ای که به سقف میخ شده بود.
جنازه رینبودش!
انگار که یک عروسک باشد!
شاید کسی که ان ها را بازی می داد روح یک انسان بود...
ولی مشخص بود هیچ بویی از انسانیت نبرده بود.
هیچ کس فرصت نکرد ماجرا را درک کند چون بلافاصله صدای دیگری همه را به سمت خود کشاند.
در اتاق بسته شد و صدای جیغ و داد های رریتی به هوا رفت.
این بار همه به سرعت به سمت درب اتاق رفتند.
رریتی با تمام وجود جیغ می زد و به در می کوبید.
توایلایت-در قفله!
لونا-برید کنار می خوام بشکنمش!
همین که لونا به سمت در رفت صدا قطع و قفل در باز شد.
لونا ایستاد.
با وحشت در را باز کرد ارام و ارام تر...
در باز شد.
هیچ...
اتاق خالی خالی بود.
اپل جک بی اختیار شروع به اشک ریختن کرد.
توایلایت به سختی نفس می کشید.
لونا هنوز از شک بیرون نیامده بود.
کسی که چند دقیقه پیش در همین اتاق خوابیده بود دیگر فقط یک خاطره بود...
توایلایت با صدایی گرفته گفت-بیاید از این جهنم بریم بیرون!
به این ترتیب همه به سمت در خروجی حرکت کردند...
که در اهنی اخر راهرو شروع به لرزیدن کرد.
ان ها سرعتشان را زیاد کردند.
اما کافی نبود.
در اهنی باز شد تاریکی ها از کف گرفته تا سقف همه جا منتشر شدند.
از بین سیاهی ها دستی رنگ پریده و تقریبا سفید انسان به سمت ان ها کش امد.
پای اپل جک را گرفت و او را در اعماق سیاهی های در کشید...
در اخر اپل جک در سیاهی های در محو شد.
توایلایت که دیگر توان از دست دادن دوستانش را نداشت فریاد کشید
-باید برم دنبالش!!!
کابوس که احساس موفقیت سر تا سر وجودش را گرفته بود گفت
-مشکلی نیست!
بعد با جادویش زیر پای توایلایت را خالی کرد.
توایلایت درون تاریکی ها سقوط کرد...
پایین و پایین تر...




این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 3 فروردین 1396 10:25 ب.ظ

پرنسس های پونی در جنگ ستارگان

چهارشنبه 4 اسفند 1395 09:04 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: my little pony ، کتاب خانه ، گالری ،

پرنسس سلستیا بعد از دزدیده شدن توسط فضایی ها به این گروه پیوست.

پرنسس لونا پس از جنگ وحشتناکشان با فضایی ها به فضا رفته و تا ابد شمشیر لیزری را در دست گرفت.



پرنسس کدنس پس از ازدست دادن همسر و تک فرزندش برای انتقام گرفتن به فضا رفت و جنگ های متعددی انجام داد.

پرنسس توایلایت برای برگرداندن ان سه رفت ولی گیر افتاد و هیچ وقت راه برگشت را پیدا نکرد.

تا روزی که روح الیکورن اخر برای بازگرداندن ان ها پا به ان جا گذاشت.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 اسفند 1395 09:20 ب.ظ

ساب زیرو به اساسین پیوست

چهارشنبه 27 بهمن 1395 04:03 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: mortal kombat ، کتاب خانه ، گالری ،

ساب زیرو به گروه قاتلان جدیدی پیوست و در عقاید ان ها شریک شد.
وی پس از ترک لین کویی اداره ان را به دست خواهر گم شده اش که پیدا شد سپرد و برای همیشه به اساسین ها وفادار ماند.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 بهمن 1395 04:14 ب.ظ

داستان تصویری پونی

یکشنبه 17 بهمن 1395 05:58 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: my little pony ، طنز ، کتاب خانه ، گالری ،






معنی متن:
من روی طلوع راه می روم.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 23 بهمن 1395 05:22 ب.ظ

داستان کابوس21

پنجشنبه 9 دی 1395 05:52 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،


اپل جک و رینبودش نگاهی به هم انداختند رریتی نیز نگاهی به توایلایت انداخت و سرش را تکان داد.
توایلایت هم با حرکت سر تایید کرد و به سمت لونا رفت:
فکر می کنی حالش خوبه؟
لونا:
اولین باره این قدر عجیب رفتار می کنه اون...
لونا مکثی کرد و با تعجب به سمت توایلایت برگشت انگار که چیزی کشف کرده باشد روبه توایلایت گفت:
نه! این اولین بار نیست!
توایلایت:
من هم کمی به اون شک دارم!
لونا:
یعنی می گی برای دارکنس کار می کنه؟!
کابوس که در راه رو صدای ان ها را شنیده بود فهمید باید همه چیز را درست کند پس گفت:
بیایید امشب توی یکی از این اتاق ها بخوابیم.
همه وارد راه رو شدند.
کابوس روبه ان ها گفت:
هر دو نفر یک اتاق رو انتخاب کنن.
توایلایت جلو امد:
نه!این خونه خیلی خطرناکه همه توی یک اتاق می خوابیم!
رریتی:
اصلا بیاید از این جا بریم!
اپل جک:
ولی جنگل خیلی خطرناک تره!
رریتی:
اگر دوباره از اون موش ها بیاد چی؟!
اپل جک:
خب دوباره می کشیمش
رینبودش که تمام این مدت ساکت بود و فقط نگاه می کرد گفت:
فقط همین امشبه.فردا صبح زود حرکت می کنیم.
رریتی که تقریبا ناراضی بود اهی کشید و با حرکت سر قبول کرد.
همه وارد اتاق سمت راست شدند.
اتاق نیز کاملا خالی بود و به جز تابلویی که همان عکس را داشت چیز دیگری در اتاق دیده نمی شد.
اما عکس فرقی داشت!
در این عکس چشمان دختر از ترس گشاد شده بود.
لونا:
یک نفر باید نگهبانی بده!
کابوس:
من این کار رو می کنم.
توایلایت با نفرت به کابوس نگاه کرد:
لازم نیست...
رینبودش وسط حرف او پرید:
خودم نگهبانی می دم!
توایلایت کمی به رینبودش نگاه کرد:
قبوله!
بعد به گوشه ای از اتاق رفت و خوابید.
کابوس هنگام رد شدن از کنار رینبودش زمزمه کرد:
موفق باشی...
لحن کابوس ان قدر مرموز و وحشتناک بود که اگر رینبودش چهره کابوس را در ان لحظه نمی دید باور نمی کرد این صدای کابوس باشد.
همه خواب بودند ولی رینبودش با چشمان باز نگهبانی می داد.
گوش هایش اماده شنیدن هر صدایی بود.
در همین لحظه صدای کشیده شدن پنجه ای روی زمین از مرکز خانه شنیده شد.
رینبودش در جا خشک شد اما صدا هنوز ادامه داشت.
رینبودش به خود جرعت داد و دستگیره در را چرخاند.
جیر جیر در بلند شد.
رینبودش ارام از اتاق بیرون امد.
صدای چوب های کف خانه وحشتش را بیش تر می کرد.
ارام به سمت مرکز خانه رفت.
نور مشعل اطراف را روشن می کرد.
پنجره ای که طبقه بالا بود به هم می کوبید و صدایش تا طبقه پایین می امد.
بادی شدید پنجره را بست و مشعل را خاموش کرد...


این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 دی 1395 10:16 ب.ظ

داستان کابوس20

شنبه 30 مرداد 1395 12:43 ق.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

سایه ای در اخر راه پله پدیدار شد.
موش بزرگی سر خود را از پشت راه پله کناری که به سمت بالا می رفت بیرون اورد.
چشمان بزرگ و سرخش می درخشید.
پوستش سیاه بود و دم و پنجه های کرمی رنگش کاملا پدیدار بودند.
همه وحشت کردند اما کابوس با ارامش به موش بزرگ خیره شده بود.
رریتی فریادی از ترس کشید و خواست فرار کند که موش روی او پرید و پایش را گاز گرفت.
خون از پای رریتی جاری شد.
کابوس موش را با جادو از پای رریتی جدا کرد.موش تقلا می کرد و می خواست یکی از ان ها را شکار کند.
اما کابوس با یک حرکت سریع موش را منفجر کرد.
خون به اطراف پاشیده شد.
کابوس خون را با ارامش از روی صورتش پاک کرد و لبخندی از روی رضایت روی لبانش نقش بست.
لونا با ترس جلو رفت و دستش را روی کمر کابوس گذاشت:
حالت خوبه؟!
چشمان کابوس برقی زد و همان طور که به رو به رو خیره شده بود گفت:
تا حالا بهتر از این نبودم!
سپس دست لونا را کنار زد و به سمت راه رو حرکت کرد.
باد به خانه ضربه می زد و صدا های وحشتناکی سکوتی که در ظاهر بی پایان بود را به لحظاتی وحشتناک مبدل می کرد...


این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 مرداد 1395 12:54 ق.ظ

آشوب دنیا ها

چهارشنبه 27 مرداد 1395 01:12 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ، mortal kombat ، Disney princesses ،

سلام
یه داستان جدید اوردم
که بعد از پایان داستان کابوس می ذارمش-_^
اسمش اشوب دنیا هاست
پوستر داستان:

خلاصه داستان:
توایلایت و لونا برای ارتباط با جهان های دیگه ازمایشاتی انجام می دن.
در ازمایش اخر انفجار اتفاق میوفته که باعث ترکیب شدن دنیا ها،جا به جایی قدرت بعضی از مردم یا نابودی اون ها و اشوبی بین دنیا ها می شه...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 مرداد 1395 01:18 ب.ظ

داستان کابوس19

چهارشنبه 27 مرداد 1395 01:48 ق.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

و به این ترتیب ان ها وارد خانه شدند.
خانه سرد و تاریک بود.
کاملا خالی از وسایل.
تنها چیزی که در ان خانه خالی دیده می شد قاب عکسی از چهره یک انسان سفید پوست بود.
موهای سیاهش روی صورت سفیدش ریخته بود و تا زانو هایش می رسید.
لباس سفید بلندی داشت که او را بسیار لاغر و دراز نشان می داد.
سمت راست خانه دری چوبی قرار داشت که به نظر دست شویی خانه بود.
در کنار ان دری دیگر بود که به اشپزخانه راه داشت.
کاشی های اشپزخانه جرم گرفته بود.
لایه های گرد و غبار اشپزخانه را پوشانده بود.
در سمت چپ دست شویی راه رویی قرار داشت که گوشه سمت راست خانه بود.
در راه رو دو اتاق سمت چپ و یکی سمت راست بود.
در اخر راه رو نیز در اهنی کهنه و زنگ زده ای وجود داشت اما در های دیگر مثل خود خانه از چوب بودند.
سمت چپ گوشه خانه نیز راه پله ای وجود داشت.
اول مستقیم به جلو می رفت بعد پیچی به سمت راست و سپس بالا می رفت.
کابوس به دقت اطراف را وارسی کرد سپس مشعلی روی دیوار یافت و ان را روشن کرد.
چیزی در اشپزخانه توجه رینبودش را جلب کرد.
یعنی درست می دید؟
چاقویی خونی!
درست گوشه دیوار در اشپزخانه!
رد خونی از کنار چاقو تا دریچه ای مخفی که ظاهرا به زیرزمین راه داشت کشیده می شد.
رینبودش نفسش را حبس کرد و با شدت بیرون داد.
اما همین که دهان باز کرد تا موضوع را به دیگران بگوید صدایی او را در جا میخکوب کرد.
صدای راه رفتن بسیار ارامی که درست از بالای سرشان می امد.
درست از طبقه بالا!
صدا کم کم به اخر خانه نزدیک شد.
چند ثانیه بعد سایه ای در اخر راه پله پدیدار شد...


این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 مرداد 1395 01:02 ب.ظ

داستان کابوس18

دوشنبه 25 مرداد 1395 03:13 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

!اخطار!
از این قسمت به بعد داستان وحشتناک می شه پس خواهش می کنم اگر می ترسید نخونید.


به همین ترتیب همه راهی شهر شدند.
غافل از این که با پای خودشان وارد تله مرگبار کابوس می شوند...
در بین راه باید از جنگل عبور می کردند.
هوا ابری بود و تاریکی سر تا سر جنگل را فرا گرفته بود.

کمی که جلوتر رفتند دریافتند که در بین درختان گم شده اند.
انبوهی از درختان که دست به دست هم داده بودند تا مانع ورود حتی اندک نور موجود مهتاب شوند.
همه جا در تاریکی غرق شده بود.
تک شاخ ها به کمک جادو اطراف را کمی روشن کردند.
کمی که جلوتر رفتند متوجه مه غلیظی شدند که دید را تا فاصله یک متری مشکل می کرد.
رینبودش همان طور که عقب عقب می رفت با صدایی ارام و گرفته گفت:
حالا باید...
حرفش را نیمه کاره رها کرد.
برگشت و پشت سرش را نگاه کرد.
با کمال تعجب دریافت روی پله ای چوبی ایستاده است.
سرش را بالاتر برد.
خانه ای قدیمی و متروکه بود.
خیلی بزرگ بود.
تمام خانه به جز پنجره هایش از چوب بود.
رینبودش چند پله بالا رفت اما با هر قدمی که برمی داشت ناله چوب ها به هوا می رفت.
کابوس همان گونه که به نقطه ای در جنگل خیره شده بود با صدایی که انگار صدای ضبط شده است گفت:
امشب همین جا می مونیم شاید فردا هوا صاف بشه.
سپس نگاهش به سمت خانه برگشت.
همه به سمت خانه رفتند اما کابوس همچنان به پنجره بالایی خانه خیره شده بود.
چهره بی روح و مرده پینکی پای در پنجره بود.
با چشمان سفید و بی جانش به کابوس نگاه می کرد.
لبخند سرد و وحشتناکی بر لبانش نقش بست.
توایلایت از خانه بیرون امد.
: اتفاقی افتاده؟!
کابوس نگاهش را به سمت توایلایت برگرداند.
:نه!نه!چیزی نیست! بریم داخل!
و به این ترتیب ان ها وارد خانه شدند...

این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 مرداد 1395 03:54 ب.ظ

داستان کابوس15

چهارشنبه 13 مرداد 1395 07:20 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

ساعت 1 و 5 دقیقه بامداد در جنگل تاریک...
کابوس به لونا نگاه کرد عذاب وجدان شدیدی گرفت.
انگار که به دلش خنجر می زدند.
با خود گفت:من چی کار کردم؟!
همان طور که به چهره وحشت زده توایلایت و دوستانش هنگام نزدیک شدن خیره شده بود ادامه داد:
اما هنوز دیر نیست!
توایلایت با وحشت گفت:
چه اتفاقی افتاده؟! پینکی کجاست؟!
کابوس:
به خاطر پینکی متاسفم ولی فعلا وقت نداریم پرنسس دارکنس حتما نیرو هاشون رو دنبال ما می فرستن.
اشک در چشمان همه حلقه زد.
رینبودش همان طور که اشک هایش را پاک می کرد گفت:
حالا باید کجا بریم؟
توایلایت:
بهتره برگردیم پونی ویل.
کابوس:
نه ما می ریم به قصر لایتنس!
توایلایت مشکوک به کابوس نگاه کرد و در دل گفت:
چرا دارکنس رو پرنسس خطاب کرد اما پرنسس لایتنس رو نه؟!
کابوس انگار که ذهن توایلایت را خوانده باشد گفت:
فقط پرنسس لایتنس می تونن لونا رو درمان کنن.
ان ها به سمت جلو پیش می رفتند.
صدای شکستن شاخه ها و صدای حیواناتی مثل جغد یا زوزه گرگ ملودی وحشتناکی را ایجاد کرده بود.
صدای زوزه گرگ ها نزدیک و نزدیک تر می شد.
نگرانی در چهره همه موج می زد.
همه لحظه ای ایستادند و به اهنگ جنگل گوش کردند.
صدای شکستن شاخه ها هنوز ادامه داشت.
یعنی کسی در ان اطراف بود؟!



این داستان ادامه دارد...




دیدگاه ها : نظر درباره داستان
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 مرداد 1395 07:37 ب.ظ

داستان کابوس14

شنبه 19 تیر 1395 09:27 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

کابوس: کیلر به خودت می سپارمش.
اسکوارلا با اخم به کابوس نگاه کرد.
: تو برای دارکنس کار می کنی؟!
کابوس لبخند خاموشی زد و تمام منظورش را رساند.
سپس لونا را برداشت و از ان جا دور شد.
اسکوارلا: صبر کن!
کیلر: کجا؟کجا؟
چشمان سرخش از درون تاریکی درخشید.
موهای از جنس خونش در هوا معلق بود.
پوستش به رنگ پر کلاغ می مانست و زره او به سفیدی برف بود.
دوباره چند قدم درون تاریکی برداشت.
در همین هنگام زره او به سیاهی شب تغییر رنگ داد.
اسکوارلا با اخم گفت: کیلر!
زره کیلر تقریبا تمام بدنش را پوشانده بود و به صورت خنجر مانند از جلوی سینه اش شروع می شد تا روی کیوتی مارکش.
به همین علت کیوتی مارکش مشخص نبود.
کیلر بالش را که زره خنجر مانندش روی ان را پوشانده بود باز کرد.
محافظ شاخش مانند شمشیری برنده بود.
البته شاخش هم از شمشیر دست کمی نداشت.
نقابش که فقط چشمان و دهانش را نشان می داد نیز از خنجر بود.
کفش هایش اغشته به خون بود و در سر خنجر های کفشش خودنمایی می کرد.
کیلر: خب!خب! می بینم مهمون داریم.
اسکوارلا: اسکوارلا این کار رو با خودت نکن ایس پاور!
کیلر با عصبانیت گفت
: من ایس پاور نیستم!
اسکوارلا: تو خودت رو فراموش کردی. تو یه قاتل نیستی.
کیلر: من از اول برای پرنسس دارکنس کار می کردم.
اسکوارلا: ولی تو...
کیلر حرفش را قطع کرد.
: من از پرنسس دارکنس دستور می گیرم!
اسکوارلا: خودت رو گول نزن ایس پاور. تو بانوی یخ هستی چرا این کار رو می کنی؟ اون همه عظمت ، اون همه شکوه!
کیلر سر دردی شدید گرفت.
روی زمین دراز کشید و سرش را بین دستانش گذاشت.
کیلر: نه من کیلر هستم و توسط پرنسس دارکنس ساخته شدم!
از درد به خود می پیچید دو نیم کره مغزش درحال جنگ بودند.
با بال راستش چاقو را بلند می کرد و با بال چپش پاقو را زمین می انداخت.
روشنایی دوباره نیم کره راستش را فرا گرفته بود اما نیم کره چپش هنوز در تاریکی و ظلمت قرار داشت.
اسکوارلا: خودت باش ایس پاور!خودت باش!
خاطرات محوی مانند یک رویا و یا یک کابوس وحشتناک در ذهن کیلر نقش بست.
کاملا گیج شده بود که...
کیلر: اون فقط داره گولت می زنه!
سپس به سمت اسکوارلا هجوم برد و...
ساعت 1 و 5 دقیقه بامداد در جنگل تاریک...



این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 تیر 1395 02:15 ق.ظ

داستان کابوس13

جمعه 18 تیر 1395 08:20 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،
هر سه وارد دروازه اخر شدند.
لونا:این جا که خبری نیست!
همه جا تاریک بود و فقط دایره ای نور وجود داشت که ان ها در ان بودند.
صدایی وحشتناک فضا را پر کرد.
-اطمینان نداشته باش.
چشمان وحشتناکی از درون تاریکی درخشیدند.
دارکنس جادویی به سمت لونا زد.
نوری کور کننده فضا را پر کرد همه چشمانشان را بستند.
وقتی چشمشان را باز کردند لایتنس درست روبه روی لونا ایستاده بود.
لایتنس:دوباره هم دیگه رو دیدیم خواهر!
دارکنس:یک ساعتی می شه که ندیدیمت. فکر می کردیم می ترسی با ما روبه رو بشی.
لایتنس:مگر توی خواب ببینی!
سپس سریع رو به بقیه کرد.
لایتنس:از این جا برید سریع!
دارکنس روی لایتنس پرید و گلوی او را گاز گرفت.
لایتنس با زحمت ارواره دارکنس را باز کرده و گلوی خود را باز کرد.
بعد سعی کرده با استفاده از جادوی عشق دارکنس را عقب براند.
دارکنس به او مهلت نداد و شاخش را قطع کرد.
لایتنس از درد نالید.
از ضربه های دارکنس جاخالی می داد.
تا این که شاخ خود را درمان کرد و جنگ ادامه داشت.
در همین میان...
لونا:بچه ها اون جا یه دریچه هست!
ان ها با تمام سرعت خود را به دریچه رساندند و از ان قسمت خارج شدند.
لونا در حالی که بالش را برای پرواز باز می کرد گفت:
بالاخره تموم شد!
سپس شروع به پرواز کردن کرد.
ناگهان صدایی در اطراف پیچید.
-حس گر های بادی فعال شد.
از همه طرف دریچه هایی باز شده و تیر پرتاب شد.
کابوس:بخوابید رو زمین!
همه روی زمین دراز کشیدند که...
-حس گر های لامسه فعال شد.
چند دقیقه بعد...
-حس گر های جادو فعال شد.
چند ساعت بعد ان ها در حالی که پوماد سوختگی به پوستشان می مالیدند ، تیر ها را از پایشان در می اوردند و زخم هایشان را باند پیچی می کردند (البته اسکوارلا مجبور به گچ گرفتن شاخش هم شد!)از محدوده حس گر ها خارج شدند که ناگهان با رباتی بزرگ روبه رو شدند.
اسکوارلا:دیگه نه!
کابوسک باید از جادوی تاریکی استفاده کنید!
اسکوارلا: ولی جادوی تاریکی به اون قدرت می ده!
کابوس لبخندی زد.
ربات بمبی را به ان ها پرتاب کرد.
ان ها جاخالی دادند و بمب روی زمین افتاد و هزار تکه شد.
لونا روی زمین افتاد.
اسکوارلا: لونا نه!!!
کابوس: ترکش خورده به قلبش!
اسکوارلا: باید ببریمش پیش پرنسس لایتنس ایشون می تونن خوبش کنن!
کابوس: نه...تو این کار رو نمی کنی.
اسکوارلا با تعجب به کابوس نگاه کرد.
اسکوارلا: منظورت چیه؟!
کابوس: کیلر. به خودت میسپارمش!



این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 18 تیر 1395 11:49 ب.ظ

داستان کابوس12

جمعه 11 تیر 1395 05:10 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

20 دقیقه بعد روبه روی دروازه اخر...
لونا در فکر فرو رفته بود.
اسکوارلا:چیزی شده لونا؟
لونا: این ها ازمون های عناصر بودن! دروازه اول عنصر صداقت،دروازه دوم عنصر لبخند، دروازه سوم عنصر وفاداری، دروازه چهارم عنصر مهربانی، دروازه پنجم هم که عنصر بخشندگی بود! پس دروازه بعدی باید عنصر جادو باشه!
کابوس نوشته روی دروازه اخر را خواند: گر وارد شوی دگر بر نخواهی گشت تاریکی در انتظار توست

اسکوارلا با اخم به دروازه اخر خیره شده بود.
اسکوارلا: توی این دروازه باید با دارکنس مبارزه کنیم!
لونا: عناصر تعادل هم نمی تونن دارکنس رو شکست بدن اون وقت ما بتونیم؟!
کابوس: اره دارکنس خودش به تنهایی همه پونی ها رو حریفه!
اسکوارلا:نه پس لایتنس چی؟
کابوس:به جز اون. چون قدرتشون هم اندازه است.
لونا:به جای حرف زدن بیاین بریم داخل بعدا هم می تونیم حرف بزنیم!
کابوس: اما اگر زنده بمونیم.
اسکوارلا و لونا با ناراحتی به هم نگاهی انداختند ان گاه هر سه وارد دروازه اخر شدند.




این داستان ادامه دارد...

ببخشید باید برم بقیه اش رو بعدا می ذارم^_^




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

داستان کابوس11

پنجشنبه 10 تیر 1395 03:11 ق.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

ان ها جلوی 6 دروازه ظاهر شدند.
کابوس:روی این در نوشته

 گر دلت سنگ است نخواهی شد راضی         با دل مهربان است که خواهی برد این بازی 
لونا:من که خیلی مهربونم.
کابوس:پس خودت برو.
لونا:باشه خودم می رم.
لونا کلید را درون قفل چرخاند و دروازه باز شد.نگاهی به کابوس انداخت و وارد دروازه شد.
کابوس جلوی دروازه نشست و منتظر لونا ماند.
30 دقیقه بعد...
لونا از دروازه خارج شد و گفت: خیلی راحت بود.
کابوس: چی بود؟
لونا: فقط باید به یه بچه هیولا کمک می کردم.
کابوس:هیولا!!!
لونا:اره ولی یه بچه بی ازار بود.
سپس کلید را به کابوس داد.
لونا:دروازه بعدی رو باز کن.
کابوس:روی این دروازه نوشته

خساست راهش نیست     صداقت کارش نیست
سپس با تعجب به نوشته خیره شد و بعد از ان کلید را در قفل چرخاند.
دروازه باز شده و طوفان سردی ان ها را درون خود کشید.
همان طور که در برف ها راه خود را پیدا می کردند به جسم سیاهی در دور دست برخوردند به سمت او رفتند پونی فقیری بود که در ان سرمای طاقت فرسا درخواست پول داشت لونا در دل گفت:خساست راهش نیست.
پس تاج و گردنبندش را به پونی فقیر داد پونی فقیر تشکر کرد و در سرما ناپدید شد.
لونا:پس کلید چی میشه؟
کابوس:لونا! چند لحظه بیا این جا.
کابوس روبه روی ویترین یک مغازه ایستاده بود و به تلوزیون اشاره می کرد لونا جلو رفت و به تلوزیون که داشت اخبار پخش می کرد خیره شد.
مجری همان طور که به عکس گوشه صفحه خیره شده بود گفت:
جدیدا در شهر یک پونی پیدا شده که خود را به صورت گدا در می اورد و از مردم دزدی می کند لطفا در صورت مشاهده به پلیس اطلاع دهید.
لونا:لعنتی حالا توی این طوفان چه طوری پیداش کنیم؟ چه طوری کلید رو به دست بیاریم؟ یعنی ما گیر افتادیم؟!
:لونا!
صدایی اشنا از پشت سر او را صدا می زد اما کابوس نبود. لونا به سمت صدا برگشت.
لونا:اسکوارلا!
اسکوارلا روبه روی لونا فرود امد.
لونا:تو این جا چی کار می کنی؟
اسکوارلا:پرنسس دارکنس من رو زندانی کرده من مجبورم برای ایشون کار کنم.
لونا: بیا باهم فرار کنیم. ما می تونیم از دست دارکنس نجات پیدا کنیم. ما زنده می مونیم!
این حرف لونا مدام در ذهن کابوس تکرار می شد کابوس اهی کشید اما اهش در میان زوزه باد ها گم شد.
اسکوارلا بالش را باز کردی و طوفان را درون بالش کشید و ان گاه اه کابوس را حس کرد با تردید به کابوس نگاهی انداخت اما به روی خودش نیاورد پس رو به لونا گفت:کلید پیش منه بیاید بریم!
ان ها با تمام سرعت به سمت خروجی دویدند که ناگهان خروجی سیاه شد. همه ایستادند و ارام عقب رفتند که ناگهان با کسی برخوردند به سرعت به سمت او برگشتند.
دارکنس روبه اسکوارلا گفت:فکر می کردم به ما خیانت کنی.
اسکوارلا درحالی که ترس در چشمانش موج می زد گفت: من زندانی بودم و اگر فرصتی داشتم زود تر از این فرار می کردم.
دارکنس نگاهش را به سمت لونا برگرداند.
دارکنس:فکر می کردیم از قدرت تاریکی استفاده کنی.
کابوس سریع گفت: تو مجبورش کردی!
دارکنس با ارامش نگاهی به کابوس انداخت.
دارکنس: بیش تر از حد خودت پیش رفتی.
لونا: بیاید باهاش مبارزه کنیم!
دارکنس: فمر نمی کنی برای زنده موندن خیلی دیره؟
دارکنس چند قدم به سمت لونا برداشت.
لونا: پشیمون شدم فرار کنید!!!
همه به سمت خروجی دویدند کابوس برای اخرین بار به دارکنس نگاهی کرد که برگشت و در تاریکی ها محو شد.

20 دقیقه بعد روبه روی دروازه اخر...





این داستان ادامه دارد...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 10 تیر 1395 12:54 ق.ظ



تعدادکل صفحات : 2 1 2
princess luna & nightmare moon