تبلیغات
جزیره انیمیشن - داستان کابوس15
کارتون ها رویا هستند و رویا ها عضوی از وجود ما...

داستان کابوس15

چهارشنبه 13 مرداد 1395 06:20 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

ساعت 1 و 5 دقیقه بامداد در جنگل تاریک...
کابوس به لونا نگاه کرد عذاب وجدان شدیدی گرفت.
انگار که به دلش خنجر می زدند.
با خود گفت:من چی کار کردم؟!
همان طور که به چهره وحشت زده توایلایت و دوستانش هنگام نزدیک شدن خیره شده بود ادامه داد:
اما هنوز دیر نیست!
توایلایت با وحشت گفت:
چه اتفاقی افتاده؟! پینکی کجاست؟!
کابوس:
به خاطر پینکی متاسفم ولی فعلا وقت نداریم پرنسس دارکنس حتما نیرو هاشون رو دنبال ما می فرستن.
اشک در چشمان همه حلقه زد.
رینبودش همان طور که اشک هایش را پاک می کرد گفت:
حالا باید کجا بریم؟
توایلایت:
بهتره برگردیم پونی ویل.
کابوس:
نه ما می ریم به قصر لایتنس!
توایلایت مشکوک به کابوس نگاه کرد و در دل گفت:
چرا دارکنس رو پرنسس خطاب کرد اما پرنسس لایتنس رو نه؟!
کابوس انگار که ذهن توایلایت را خوانده باشد گفت:
فقط پرنسس لایتنس می تونن لونا رو درمان کنن.
ان ها به سمت جلو پیش می رفتند.
صدای شکستن شاخه ها و صدای حیواناتی مثل جغد یا زوزه گرگ ملودی وحشتناکی را ایجاد کرده بود.
صدای زوزه گرگ ها نزدیک و نزدیک تر می شد.
نگرانی در چهره همه موج می زد.
همه لحظه ای ایستادند و به اهنگ جنگل گوش کردند.
صدای شکستن شاخه ها هنوز ادامه داشت.
یعنی کسی در ان اطراف بود؟!



این داستان ادامه دارد...




دیدگاه ها : نظر درباره داستان
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 مرداد 1395 06:37 ب.ظ



princess luna & nightmare moon