تبلیغات
جزیره انیمیشن - اولین داستان مسابقه
کارتون ها رویا هستند و رویا ها عضوی از وجود ما...

اولین داستان مسابقه

پنجشنبه 24 اسفند 1396 11:36 ب.ظ

نویسنده : ✴ Anima ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ،
نام داستان: 5 دقیقه تا تحویل سال
نویسنده:یاقوت سرخ


حالا یک سال از ان اتفاق می گذشت از ان حادثه ای که درست 5 دقیقه قبل از تحویل سال افتاد...
یک سال قبل...
-مامان گفتی ساعت چند سال تحویله؟
-هشت شب.
-الان ساعت چنده؟
-هفت و نیم.
-وای!!هنوز حمام نرفتم!
سریع حوله ام را برداشتم و به سمت حمام دویدم که یادم امد شامپو را هنوز از ساکم در نیاورده ام
برگشتم و وارد حیاط شدم ساک گوشه حیاط افتاب می خورد.
مشغول باز کردن ساک شدم که صدایی مهیب از پشت سرم شنیدم.
طوفانی عظیم از خاک روی سرم پاشید و سرمایی شدید در بدنم دوید.
پرتو ابی رنگی از بین خاک ها بیرون می زد.
 تکه های بزرگ سنگ را می دیدم که در اطرافم پراکنده بودند.
نمی دانستم چه شده فقط با ترس فریاد می زدم
-مامان! بابا!
هیچ کس جواب نمی داد .
هر چه جلوتر می رفتم خرابه ها بیشتر می شد.
 یعنی جنگ شده بود؟!
یعنی پدر و مادر من مرده بودند؟!
 یعنی ان ها قربانی یک جنگ مسخره بودند؟!
انگار کسی قلبم را می فشرد
 کمرم درد گرفته بود
 گویی تمام دنیا بر دوش من سوار بود...
همان گونه که جلو می رفتم پرتو ابی زیاد تر و زیاد تر می شد و هوا سرد تر و سرد تر!
 تا جایی که به سنگی بسیار ریز رسیدم
سنگی به اندازه نگین یک انگشتر که سرد و نورانی بود.
 نه جنگی در کار بود و نه بمبی این یک شهاب سنگ بود!
دستم را جلو بردم و لمسش کردم اما بلافاصله سمت من پرت شدو درقلبم فرو رفت
 تمام بدنم به یکباره یخ زد.
 نگاهی به اطراف انداختم.
خانه نابود شده بود و پدر و مادرم رفته بودند
 و تمام این ها به خاطر یک سنگ مسخره ی فضایی بود
اشک هایم مثل رود جاری شد و می توانستم طوفانی که در دلم به پا شده بود احساس کنم
دستانم جرقه ای زد و از اسمان صاعقه ای درست به دستانم برخورد کرد.
 ترسیدم و عقب رفتم
اما صاعقه دستم را نسوزانده بود
تقریبا می توانستم بگویم که ان را من به وجود اوردم
احساساتم درگیر بود نمی دانستم باید هیجان زده باشم یا ناراحت؟!
اما در هر حال غم از دست دادن والدین بر هیجانم پیروز شد.
به ساعتی که با شیشه شکسته اش هنوز کار می کرد نگاه کردم که با هزاران سنگ شکسته گوشه حیاط افتاده بود
 این عقربه ها و این زمان مثل اسمم در ذهن هک شد...
پنج دقیقه به هشت...

یک سال بعد...
از روی پشت بام به اسکلت ساختمانی که روی خانه مان می ساختند نگاه می کردم
 پایین پریدم و به سمت خیابان اصلی پیچیدم
 از کنار رهگذری گذشتم و پرسیدم
-می دونید ساعت چنده؟

بدون این که حتی نگاهی به من بیاندازد گفت
-پنج دقیقه به هشت...
/post/409#commentlist

ابزار امتیاز دهی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 24 اسفند 1396 11:45 ب.ظ



princess luna & nightmare moon