تبلیغات
جزیره انیمیشن - داستان کابوس22
کارتون ها رویا هستند و رویا ها عضوی از وجود ما...

داستان کابوس22

پنجشنبه 3 فروردین 1396 08:27 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

بادی شدید پنجره را بست و مشعل را خاموش کرد.
رینبودش خیلی ترسیده بود.
صدای خنده های ریزی پشت سر هم شنیده می شد.
باد سردی مو بر اندام رینبودش سیخ کرد.
صدای خنده ها به رینبودش نزدیک شد.
گرمای نفس یک انسان را بیخ گوشش حس کرد.
-اروم بخواب رینبودش...اروم...
فقط یک ثانیه گذشت تا فریاد رینبودش در تمام راهرو ها و اتاق های خانه پخش شود.
همه به غیر از رریتی که هدفون در گوشش بود از خواب پریدند.
به سرعت از اتاق خارج شده و در ابتدای راهرو ایستادند.
فریاد های رینبودش متوقف شده بود.
توایلایت مشعل را روشن کرد.
مرکز خانه قرمز بود.
روی سقف چوبی هم دایره ای قرمز به روی زمین می چکید.
اپل جک گفت-شاید داره باهامون شوخی می کنه.
لونا جلو رفت-نه.شوخی نیست.این خونه!
وحشت در عمق چشمان همه موج می زد.
با سرعت به طبقه بالا دویدند.
طبقه بالا هم خالی بود.
یک پنجره...پنجره ای که یک جنازه بی روح از ان جا به کابوس لبخند زده بود.
یا همان پینکی پای...
اما در اخر اتاق...همان عکس...همان دختر...اما این بار حلق اویز!
باز هم یک دایره قرمز.
از بالا خون می چکید.
همه سکوت کردند.
کسی جرعت نگاه کردن به بالا را نداشت.
لونا ارام سرش را بالا برد.
-وای! خدای من!
بقیه هم با این حرف لونا سریع بالا را نگاه کردند.
جنازه ای که به سقف میخ شده بود.
جنازه رینبودش!
انگار که یک عروسک باشد!
شاید کسی که ان ها را بازی می داد روح یک انسان بود...
ولی مشخص بود هیچ بویی از انسانیت نبرده بود.
هیچ کس فرصت نکرد ماجرا را درک کند چون بلافاصله صدای دیگری همه را به سمت خود کشاند.
در اتاق بسته شد و صدای جیغ و داد های رریتی به هوا رفت.
این بار همه به سرعت به سمت درب اتاق رفتند.
رریتی با تمام وجود جیغ می زد و به در می کوبید.
توایلایت-در قفله!
لونا-برید کنار می خوام بشکنمش!
همین که لونا به سمت در رفت صدا قطع و قفل در باز شد.
لونا ایستاد.
با وحشت در را باز کرد ارام و ارام تر...
در باز شد.
هیچ...
اتاق خالی خالی بود.
اپل جک بی اختیار شروع به اشک ریختن کرد.
توایلایت به سختی نفس می کشید.
لونا هنوز از شک بیرون نیامده بود.
کسی که چند دقیقه پیش در همین اتاق خوابیده بود دیگر فقط یک خاطره بود...
توایلایت با صدایی گرفته گفت-بیاید از این جهنم بریم بیرون!
به این ترتیب همه به سمت در خروجی حرکت کردند...
که در اهنی اخر راهرو شروع به لرزیدن کرد.
ان ها سرعتشان را زیاد کردند.
اما کافی نبود.
در اهنی باز شد تاریکی ها از کف گرفته تا سقف همه جا منتشر شدند.
از بین سیاهی ها دستی رنگ پریده و تقریبا سفید انسان به سمت ان ها کش امد.
پای اپل جک را گرفت و او را در اعماق سیاهی های در کشید...
در اخر اپل جک در سیاهی های در محو شد.
توایلایت که دیگر توان از دست دادن دوستانش را نداشت فریاد کشید
-باید برم دنبالش!!!
کابوس که احساس موفقیت سر تا سر وجودش را گرفته بود گفت
-مشکلی نیست!
بعد با جادویش زیر پای توایلایت را خالی کرد.
توایلایت درون تاریکی ها سقوط کرد...
پایین و پایین تر...




این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 3 فروردین 1396 09:25 ب.ظ



princess luna & nightmare moon