تبلیغات
جزیره انیمیشن - داستان کابوس21
کارتون ها رویا هستند و رویا ها عضوی از وجود ما...

داستان کابوس21

پنجشنبه 9 دی 1395 05:52 ب.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،


اپل جک و رینبودش نگاهی به هم انداختند رریتی نیز نگاهی به توایلایت انداخت و سرش را تکان داد.
توایلایت هم با حرکت سر تایید کرد و به سمت لونا رفت:
فکر می کنی حالش خوبه؟
لونا:
اولین باره این قدر عجیب رفتار می کنه اون...
لونا مکثی کرد و با تعجب به سمت توایلایت برگشت انگار که چیزی کشف کرده باشد روبه توایلایت گفت:
نه! این اولین بار نیست!
توایلایت:
من هم کمی به اون شک دارم!
لونا:
یعنی می گی برای دارکنس کار می کنه؟!
کابوس که در راه رو صدای ان ها را شنیده بود فهمید باید همه چیز را درست کند پس گفت:
بیایید امشب توی یکی از این اتاق ها بخوابیم.
همه وارد راه رو شدند.
کابوس روبه ان ها گفت:
هر دو نفر یک اتاق رو انتخاب کنن.
توایلایت جلو امد:
نه!این خونه خیلی خطرناکه همه توی یک اتاق می خوابیم!
رریتی:
اصلا بیاید از این جا بریم!
اپل جک:
ولی جنگل خیلی خطرناک تره!
رریتی:
اگر دوباره از اون موش ها بیاد چی؟!
اپل جک:
خب دوباره می کشیمش
رینبودش که تمام این مدت ساکت بود و فقط نگاه می کرد گفت:
فقط همین امشبه.فردا صبح زود حرکت می کنیم.
رریتی که تقریبا ناراضی بود اهی کشید و با حرکت سر قبول کرد.
همه وارد اتاق سمت راست شدند.
اتاق نیز کاملا خالی بود و به جز تابلویی که همان عکس را داشت چیز دیگری در اتاق دیده نمی شد.
اما عکس فرقی داشت!
در این عکس چشمان دختر از ترس گشاد شده بود.
لونا:
یک نفر باید نگهبانی بده!
کابوس:
من این کار رو می کنم.
توایلایت با نفرت به کابوس نگاه کرد:
لازم نیست...
رینبودش وسط حرف او پرید:
خودم نگهبانی می دم!
توایلایت کمی به رینبودش نگاه کرد:
قبوله!
بعد به گوشه ای از اتاق رفت و خوابید.
کابوس هنگام رد شدن از کنار رینبودش زمزمه کرد:
موفق باشی...
لحن کابوس ان قدر مرموز و وحشتناک بود که اگر رینبودش چهره کابوس را در ان لحظه نمی دید باور نمی کرد این صدای کابوس باشد.
همه خواب بودند ولی رینبودش با چشمان باز نگهبانی می داد.
گوش هایش اماده شنیدن هر صدایی بود.
در همین لحظه صدای کشیده شدن پنجه ای روی زمین از مرکز خانه شنیده شد.
رینبودش در جا خشک شد اما صدا هنوز ادامه داشت.
رینبودش به خود جرعت داد و دستگیره در را چرخاند.
جیر جیر در بلند شد.
رینبودش ارام از اتاق بیرون امد.
صدای چوب های کف خانه وحشتش را بیش تر می کرد.
ارام به سمت مرکز خانه رفت.
نور مشعل اطراف را روشن می کرد.
پنجره ای که طبقه بالا بود به هم می کوبید و صدایش تا طبقه پایین می امد.
بادی شدید پنجره را بست و مشعل را خاموش کرد...


این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 دی 1395 10:16 ب.ظ



princess luna & nightmare moon