تبلیغات
جزیره انیمیشن - داستان کابوس1
کارتون ها رویا هستند و رویا ها عضوی از وجود ما...

داستان کابوس1

شنبه 5 تیر 1395 08:08 ب.ظ

نویسنده : ✴ one persone of all ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

قبل از شروع داستان بگم که فعلا داستان از زبون کابوس هست.

سلام من کابوس هستم اشتباه نکنید من کابوس ماه نیستم بلکه خود کابوسم! می خوام زندگی نامه تلخم رو براتون بگم.
من از وقتی که به دنیا اومدم چهره وحشتناکی داشتم;اولا که از سر تا پا سیاهم موهام هم بنفش تیره هست.از همون بچگی دندون هام تیز بود چشم هام هم گربه ای!شاخم که مثل شمشیر می موند!بالم رو چی می گید اون قدر تیز بود که نمی شد بهش دست زد.حتی یک بار یک نفر رو با بالم کشتم!
یک سال که گذشت پدر و مادرم دیگه از دستم خسته شدن برای همین پدرم من رو پیش پرنسس سلستیا برد و ماجرا رو براش تعریف کرد.سلستیا کمی به من نگاه کرد من هم از فرصت استفاده کردم تا خودم رو برای پرنسس لوس کنم برای همین اروم خندیدم اما از شانس بد من خنده هام خنده 
شیطانی بود !
پرنسس اخمی کرد.
-این بچه باید نابود بشه
من که خیلی ترسیده بودم زدم زیر گریه اما گریه هام که گریه نبودن از غرش هم بد تر بودن!
پرنسس هم سریع گفت:
((باید تبعیدش کنم به ماه این جوری نه اون تنها می شه نه لونا.))
من یه چیز هایی درباره این ماجرا شنیده بودم هفته پیش هم که عکس یه اسب افتاد توی ماه خودم دیدمش.
در همین افکار بودم که یک دفعه سرم گیج رفت وقتی به خودم اومدم توی ماه بودم یعنی من رو تبعید کرد؟!
وقتی سرم رو بالا بردم یک اسب بزرگ و وحشتناک بالای سرم ایستاده بود متوجه شدم کابوس ماهه به چشماش نگاه کردم می تونستم یه برق عجیبی توی چشماش ببینم یک احساس خوش حالی در حالی که با حس نفرت و انتقام ترکیب شده باشه هرچی فکر کردم نتونستم معنی اون برق توی چشماش رو بفهمم سکوتی سنگین همه جا حاکم بود تا این که کابوس ماه سکوت رو شکست.
-اسمت چیه؟
من که خیلی هیجان زده بودم گفتم:من اسم ندارم.
-منظورت چیه که اسم نداری؟!
من اروم گفتم:همه از من بدشون میاد حتی پدر و مادرم برای همین برام اسم نذاشتن.
-من اسم تو رو می ذارم کابوس تو از حالا می تونی با من زندگی کنی خودم بهت خیلی چیز ها یاد می دم.
من که داشتم از خوش حالی منفجر می شدم پریدم توی بغل کابوس ماه اما خیلی عصبانی شد من هم سریع پریدم عقب .
-درس اول بغل کردن ممنوع باید جدی و خشن باشی.
من کمی ترسیدم اما به هر حال گفتم:بله قربان!
من هزار سال با کابوس ماه اون جا زندگی کردم و اون هر روز یه چیز جدید به من یاد داد در روز اخر 4ستاره درخشان به سمت ماه اومدن و با صدای وحشتناکی به ماه برخورد کردن لایه ای که ما رو زندانی کرده بود شکسته شد و ما ازاد شدیم وقتی به زمین رسیدیم ...
-تو می تونی بری من کار های زیادی دارم که انجام بدم.
حس انتقام توی چشماش موج می زد معلوم بود یک کینه قدیمی که سال ها ازارش می داد حالا داره بهش قدرت می ده می دونستم تنها چیزی که بهش فکر می کنه کشتن خواهرش و شکستن عناصر دوستیه دیگه فقط به فکر نگه داشتن شب نبود.
وقتی از توی این افکار بیرون اومدم کابوس ماه رفته بود.حالا من 3سال منتظر برگشت کابوس ماهم اما هنوز برنگشته تنها دوستی که من رو درک کرد به من تعلیم داد و من رو بزرگ کرد حالا من رو ترک کرده.
و این بود داستان زندگی من...





کابوس دفترش را بست.
-باید برم دنبالش!















این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 5 تیر 1395 08:27 ب.ظ



princess luna & nightmare moon