تبلیغات
جزیره انیمیشن - داستان کابوس11
کارتون ها رویا هستند و رویا ها عضوی از وجود ما...

داستان کابوس11

پنجشنبه 10 تیر 1395 02:11 ق.ظ

نویسنده : ✴ the princess of darkness ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

ان ها جلوی 6 دروازه ظاهر شدند.
کابوس:روی این در نوشته

 گر دلت سنگ است نخواهی شد راضی         با دل مهربان است که خواهی برد این بازی 
لونا:من که خیلی مهربونم.
کابوس:پس خودت برو.
لونا:باشه خودم می رم.
لونا کلید را درون قفل چرخاند و دروازه باز شد.نگاهی به کابوس انداخت و وارد دروازه شد.
کابوس جلوی دروازه نشست و منتظر لونا ماند.
30 دقیقه بعد...
لونا از دروازه خارج شد و گفت: خیلی راحت بود.
کابوس: چی بود؟
لونا: فقط باید به یه بچه هیولا کمک می کردم.
کابوس:هیولا!!!
لونا:اره ولی یه بچه بی ازار بود.
سپس کلید را به کابوس داد.
لونا:دروازه بعدی رو باز کن.
کابوس:روی این دروازه نوشته

خساست راهش نیست     صداقت کارش نیست
سپس با تعجب به نوشته خیره شد و بعد از ان کلید را در قفل چرخاند.
دروازه باز شده و طوفان سردی ان ها را درون خود کشید.
همان طور که در برف ها راه خود را پیدا می کردند به جسم سیاهی در دور دست برخوردند به سمت او رفتند پونی فقیری بود که در ان سرمای طاقت فرسا درخواست پول داشت لونا در دل گفت:خساست راهش نیست.
پس تاج و گردنبندش را به پونی فقیر داد پونی فقیر تشکر کرد و در سرما ناپدید شد.
لونا:پس کلید چی میشه؟
کابوس:لونا! چند لحظه بیا این جا.
کابوس روبه روی ویترین یک مغازه ایستاده بود و به تلوزیون اشاره می کرد لونا جلو رفت و به تلوزیون که داشت اخبار پخش می کرد خیره شد.
مجری همان طور که به عکس گوشه صفحه خیره شده بود گفت:
جدیدا در شهر یک پونی پیدا شده که خود را به صورت گدا در می اورد و از مردم دزدی می کند لطفا در صورت مشاهده به پلیس اطلاع دهید.
لونا:لعنتی حالا توی این طوفان چه طوری پیداش کنیم؟ چه طوری کلید رو به دست بیاریم؟ یعنی ما گیر افتادیم؟!
:لونا!
صدایی اشنا از پشت سر او را صدا می زد اما کابوس نبود. لونا به سمت صدا برگشت.
لونا:اسکوارلا!
اسکوارلا روبه روی لونا فرود امد.
لونا:تو این جا چی کار می کنی؟
اسکوارلا:پرنسس دارکنس من رو زندانی کرده من مجبورم برای ایشون کار کنم.
لونا: بیا باهم فرار کنیم. ما می تونیم از دست دارکنس نجات پیدا کنیم. ما زنده می مونیم!
این حرف لونا مدام در ذهن کابوس تکرار می شد کابوس اهی کشید اما اهش در میان زوزه باد ها گم شد.
اسکوارلا بالش را باز کردی و طوفان را درون بالش کشید و ان گاه اه کابوس را حس کرد با تردید به کابوس نگاهی انداخت اما به روی خودش نیاورد پس رو به لونا گفت:کلید پیش منه بیاید بریم!
ان ها با تمام سرعت به سمت خروجی دویدند که ناگهان خروجی سیاه شد. همه ایستادند و ارام عقب رفتند که ناگهان با کسی برخوردند به سرعت به سمت او برگشتند.
دارکنس روبه اسکوارلا گفت:فکر می کردم به ما خیانت کنی.
اسکوارلا درحالی که ترس در چشمانش موج می زد گفت: من زندانی بودم و اگر فرصتی داشتم زود تر از این فرار می کردم.
دارکنس نگاهش را به سمت لونا برگرداند.
دارکنس:فکر می کردیم از قدرت تاریکی استفاده کنی.
کابوس سریع گفت: تو مجبورش کردی!
دارکنس با ارامش نگاهی به کابوس انداخت.
دارکنس: بیش تر از حد خودت پیش رفتی.
لونا: بیاید باهاش مبارزه کنیم!
دارکنس: فمر نمی کنی برای زنده موندن خیلی دیره؟
دارکنس چند قدم به سمت لونا برداشت.
لونا: پشیمون شدم فرار کنید!!!
همه به سمت خروجی دویدند کابوس برای اخرین بار به دارکنس نگاهی کرد که برگشت و در تاریکی ها محو شد.

20 دقیقه بعد روبه روی دروازه اخر...





این داستان ادامه دارد...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 تیر 1395 11:54 ب.ظ



princess luna & nightmare moon