تبلیغات
جزیره انیمیشن - داستان کابوس۱۷
کارتون ها رویا هستند و رویا ها عضوی از وجود ما...

داستان کابوس۱۷

چهارشنبه 20 مرداد 1395 11:28 ب.ظ

نویسنده : ✴ one persone of all ✴

ساعت ۲ و ۲۸ دقیقه بامداد رو به روی قصر پرنسس لایتنس...
ان ها رو به روی قصر ایستاده بودند و به قصر چشم دوخته بودند.
انگار هر کدام به چیزی فکر می کردند.
سکوتی مرگبار بر جمع حاکم بود که کابوس سکوت را شکت.
: شما لونا رو ببرید داخل من همین جا می مونم.
توایلایت:
تو نمیای؟
کابوس:
نه من همین جا راحتم.
توایلایت کمی به کابوس نگریست و با تردید گفت:
باشه.......پس ما رفتیم.
بعد وارد قصر پرنسس لایتنس شدند.
نگرانی در چهره کابوس موج می زد.
او شروع به حرف زدن با خودش کرد:
حتما پرنسس دارکنس خیلی عصبانی می شن!
ایشون من رو ساختن و من باید به ایشون وفادار باشم.
باید طبق نقشه ایشون عمل کنم اما نمی تونم چون.....چون.....
حرفش را ناتمام گذاشت.
اشک از گونه هایش سرازیر شد.
سپس زمزمه کرد:
من به لونا وابسته شدم!
ناگهان صدای پرعظمت پرنسس دارکنس او را به خود اورد.
: چرا این کار رو کردی؟
کابوس با وحشت به سمت دارکنس برگشت.
از چشمان دارکنس متوجه شد که از دست کابوس عصبانی است.
در دل گفت اصلا دوست ندارم به یه اتاق تاریک تبعید بشم.
مخصوصا وقتی که جن های پرنسس دارکنس هم اون جان!
با صدایی لرزان و بریده بریده گفت:
من..من....اه...
صدایش را درست کرد و با لحنی جدی گفت:
جبران می کنم پرنسس!
سرش را بالا اورد.
اثری از دارکنس دیده نمی شد.
کابوس:
می دونم باید چی کار کنم!
صدایی اشنا کابوس را به سمت خودش برگرداند.
کابوس:
لونا!
لونا:
اسکوارلا کجاست؟!
کابوس سرش را پایین انداخت و با لحنی سرشار از غم گفت:
متاسفم!
لونا برای دقایقی بی حرکت به افق خیره شد سپس با فریادی دردناک روی زمین نشست و سرش را بین دو دستش گذاشت گریه لونا هر لحظه بالا می گرفت تا این که در یک لحظه همه جا ساکت شد.
توایلایت خواست او را بلند کند که کابوس جلوی او را گرفت.
: بذار کمی تنها باشه!
لونا ارام بلند شد و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد گفت:
من خوبم بهتره برگردیم.
به همین ترتیب همه راهی شهر شدند.
غافل از این که با پای خودشان وارد تله مرگبار کابوس می شوند...

این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 مرداد 1395 12:33 ق.ظ



princess luna & nightmare moon