تبلیغات
جزیره انیمیشن - داستان کابوس9
کارتون ها رویا هستند و رویا ها عضوی از وجود ما...

داستان کابوس9

سه شنبه 8 تیر 1395 08:52 ب.ظ

نویسنده : ✴ Anima ✴
ارسال شده در: کتاب خانه ، my little pony ،

بعد از ان کلید کوچک شد و روی زمین افتاد.
لونا باخوش حالی روبه بقیه کرد:((یعنی تموم شد! D:))
کابوس:((یه خبر بد برات دارم و یه خبر خوب!))
لونا:((خبر بد چیه؟))
کابوس:((این تازه در اول بود هنوز پنج تای دیگه مونده.))
لونا:((و خبر خوب چیه؟))
کابوس:((ما در اول رو به سلامت گذروندیم.))
لونا:((اصلا بیاید بی خیال پینکی بشیم!))
توایلایت:((پرنسس!))
کابوس:((فکر کنم پینکی تا حالا خوراک دارکنس شده. یا شاید الان توی ازمایش گاه دارکنسه! یا به زامبی های دارکنس پیوسته!! یا...))
توایلایت حرف کابوس را قطع کرد:((می شه بس کنی؟))
ناگهان لونا تکانی خورد:((این یه تلست!(تله است.)))
توایلایت:((تله؟!))
لونا:((درسته اون داره ما رو بازی می ده تا دوستات رو بکشه!))
توایلایت:((باید برگردم شما هم هرجور که شده پینکی رو نجات بدین))
توایلایت به سرعت از ان جا خارج شد.
لونا:((حالا باید بریم توی دروازه بعدی))
کابوس:((این دروازه اسم داره!))
لونا :((همه دروازه ها اسم دارن!))
کابوس:((قبلا این طوری نبود!))
لونا:((روی این در نوشته `شب`یعنی این دروازه ی شبه!))
کابوس:((جمله ای که بالای در قبلی بود!))
لونا:((چشمش گره گشای شب است!))
کابوس:((منظورش چشم لایتنس بوده که داشته کلید باز کردن این دروازه رو نشون می داده!))
کابوس:((بالای این دروازه نوشته تنها راهش تبسم است با تاریکی وارد شوید))
لونا:((با تاریکی وارد شوید؟!))
کابوس:((تبسم!))
لونا:((این ها دیگه یعنی چی؟!))
کابوس:((بهتره بریم داخل می فهمیم.))
ان ها با کلید قفل دروازه را باز کرده و وارد دروازه شب شدند.
روی زمین پر از کاشی های سیاه بود که روی هر کدام نوشته ای با رنگ سفید قرار داشت تا دور دست ها فقط کاشی دیده می شد و اسمان هم کاملا سفید بود.
لونا:((این ها دیگه چه چیز هایی هستن؟!))
کابوس:((این ها رمز هستن.))
لونا:((ولی این جا که چرت و پرت نوشته!))
کابوس:((به این کاشی ها نگاه کن اگر با قدرت تاریکی بخونیشون روی همه یک فعل نوشته هست. خوب نگاه کنید.))
بعد شروع کرد به خواندن فعل ها...
کشتند-خورد-رفتیم-دادیم-گرفتید و ... شنیدن!
لونا:((مگه شنیدن چشه؟))
کابوس:((اگر توجه کنید تمام این 456000 کلمه ای که این جا نوشته فعل هستن اما شنیدن فعل نیست!))
لونا:((پس چیه؟))
کابوس:((مصدر!))
لونا:(( چه فرقی با فعل داره؟))
کابوس:((مصدر ها خصوصیات فعل رو ندارن! مثل زمان،شخص و شمار! و این که در اخر اون ها تن یا دن میاد پس این یک مصدر هست!))
لونا:((الان برای من دو نکته ی بسیار عجیب پیش اومده.
1-داری شبیه به توایلایت حرف می زنی!
2-تو تونستی 456001 کلمه رو با هم بخونی اون هم در چند ثانیه!))
کابوس:((ما اینیم دیگه!))
لونا:((حالا وللش باید از قدرت تاریکی استفاده کنم تا ببینمشون))
لونا با استفاده از قدرت تاریکی اش توانست کلمات را بخواند.
کابوس:((خوبه حالا بریم))
لونا:((نه صبر کن!))
کابوس:((چی شده؟!))
لونا:((این جا لیزر داره!))
کابوس:((حالا چی کار کنیم؟))
لونا:((فهمیدم!))
بعد مثل مو هایش بی حالت شد و از بین لیزر ها گذشت و روی کاشی مورد نظر فرود امد.
لونا:((تو هم بیا))
کابوس:((ولی من بلد نیستم!))
لونا:((بلدی تو کابوسی!))
کابوس:((ولی...))
لونا:((می تونی!))
کابوس جادویی زد و دقیقا همان کار لونا را تکرار کرد!
لونا:((تو دقیقا مثل من این کار رو انجام دادی!))
کابوس:((ولی چه طوری؟!))
لونا:((تو می تونی حرکات رو تقلید کنی!این عالیه!))
کابوس:((حال کردی؟))
لونا:((دیگه پز نده!))
کابوس:((حالا باید با این کاشی چی کار کنیم؟))
لونا:((تنها راهش تبسم است))
کابوس سمش را روی چانه اش گذاشت.
کابوس:((تبسم...))
لونا:((از اون مُخ فارسیت استفاده کن!))
کابوس:((تبسم یعنی... اهان یعنی لبخند زدن!))
لونا:(( حالا باید لبخند بزنیم))
کابوس:((چه مسخره!))
لونا:((از دروازه قبلی که بهتره!))
کابوس لبخند زد:((این خوبه؟))
لونا:((اخمت رو باز کن.))
کابوس:((این چه طوره؟))
لونا:((یکم بیش تر.))
کابوس:((خوبه؟))
لونا:((عالی شد!))
ناگهان کاشی نوری داد و سفید شد و کلید بعدی ظاهر شد.
لونا جستی به هوا زد:((اینه!))
بعد کلید را برداشتند و از دروازه شب بیرون امدند.
لونا:((حالا نوبت دروازه بعدی هست.))
کابوس:((اسم دروازه ها عوض شده!))
لونا:((دارکنس می خواد ما گیج بشیم.))
کابوس:(( خیال کرده اسم در ها عوض شده ترتیب در ها که عوض نشده.))
بعد کلید را توی قفل دروازه سوم گذاشت تا بچرخاند.
کابوس:((باز نمی شه))
لونا:((ترتیب هم عوض شده.))
کابوس:((دروازه بعدی هم نیست!))
لونا یکی یکی امتحان کن تا ببینیم کدوم دروازه ست.))
کابوس:((ولی این جا هزار تا دروازه هست!))
لونا:((این ها که 6 تا بودن!))
لونا:((من دیگه نمی تونم بیا بی خیال پینکی پای بشیم!))
کابوس:((لونا.))
لونا:((بله؟))
کابوس:((احساس نمی کنی دروازه ها دارن به ما نزدیک می شن؟))
لونا:((الان بینشون له می شیم!))
کابوس:((باید سریع در رو پیدا کنیم!))
لونا:((زود باش از حِسِت استفاده کن!))
کابوس چند در را امتحان کرد.
کابوس:((خودشه!))
بعد سریع کلید را داخل قفل چرخاند و وارد دروازه شدند و سریع در را بستند.
لونا:((اوففففففففففف! راحت شدیم.))
کابوس:((نوشته بالای دروازه!))
لونا:((چی؟))
کابوس:((نوشته بالای دروازه رو نخوندیم!))
لونا:((اوه نه!))
کابوس:((حالا معمای این دروازه رو چه طوری حل کنیم؟!))
لونا:((دیگه نمی شه کاریش کرد باید به راهمون ادامه بدیم.))
همان طور که راه می رفتند زمین اطرافشان فرو ریخت. مواد مذاب چندین متر پایین تر از ان ها شروع به جوشش کرد و به سرعت بالا می امد. در همین لحظه پای لونا لیز خورد و افتاد...







این داستان ادامه دارد...
/post/12#commentlist

ابزار امتیاز دهی




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 8 تیر 1395 08:53 ب.ظ



princess luna & nightmare moon