تبلیغات
جزیره انیمیشن - داستان کابوس۱۶
کارتون ها رویا هستند و رویا ها عضوی از وجود ما...

داستان کابوس۱۶

چهارشنبه 20 مرداد 1395 03:23 ق.ظ

نویسنده : ✴ one persone of all ✴

یعنی کسی در ان اطراف بود؟!
بوته ها در اطرافشان تکان می خورد.
چشمانی در تاریکی درخشید.
کابوس گرمایی را از پشت سر احساس کرد و با فهمیدن منبع گرما مو بر اندامش سیخ شد.
چشمان بیشتری در درون تاریکی پدیدار شد و باعث شد تا همه با گام های اهسته به هم نزدیک شوند.
با صدای زوزه ای بلند از طرف درخشان ترین چشمان نهفته در تاریکی کابوس فریاد زد:
پرواز کنید!
همه بال هایشان را گشوده و پرواز کردند.
رریتی به کمک جادویش در هوا معلق شد و اپل جک هم با کمک جادوی توایلایت در هوا به پرواز درامد.
صدای زوزه بلند سردسته گرگ ها باعث شد تا ان ها گوش هایشان را بگیرند.
گرگ ها به دستور سردسته شان بال هایشان را باز کرده و پشت سر ان ها به پرواز درامدند.
توایلایت همان گونه که با سرعت پرواز می کرد با وحشت روبه کابوس گفت:
اون ها از نژاد بال دارن! حالا باید چی کار کنیم؟!
کابوس با خون سردی به توایلایت نگاه کرد:
فعلا باید فقط فرار کنیم.
ناگهان فلاتر شای از درد فریاد کشید.
همه به سمت او برگشتند اما برای کمک رساندن به او خیلی دیر شده بود.
یکی از گرگ ها پای او را گرفته و پایین کشیده بود.
توایلایت:نه!!!
تمام گرگ ها روی فاترشای ریختند و فریاد های او کم کم جای خود را به قرچ قروچ شکستن استخوان ها داد.
توایلایت و دوستانش برای نابودی گرگ ها فرود امدند که کابوس جلوی ان ها را گرفت.
گفت:دیگه نمی شه کاریش کرد باید باور کنید که اون مرده!
توایلایت سرش را بین دستانش گذاشت ناله های ریز او کم کم به هق هق های بلند تبدیل شد.
رریتی به درختی تکیه داده بود و مثل باران بهار گریه می کرد.
اپل جک و رینبودش در اغوش یک دیگر روی شانه هم می گریستند.
کابوس اهی کشید و به سمت لونا رفت.
نبضش را گرفت.
نمی زد!
سرش را پایین اندخت لبخند تمسخر امیزی زد و در دل گفت:
واقعا افرین کابوس! بهترین دوستت رو که برات مثل مادر بوده کشتی واقعا افرین داره!
لبخندش محو شد و اخمی کرد.
با خود گفت:
خودم این کار رو انجام دادم و خودم هم درستش می کنم!
سپس بلند شد و روبه بقیه کرد.
:خوب گوش کنید ما پیش لایتنس می ریم و لونا رو برمی گردونیم!
صدایش را کمی پایین تر اورد و گفت:
برای بعدش هم نقشه دارم...
توایلایت می دانست که برای پینکی و فلاترشای هیچ کاری نمی توانستند انجام دهند زیرا پرنسس لایتنس برای زنده کردن به روح و جسم نیاز داشت تا جسم را درمان کرده و روح را به ان برگرداند اما از پینکی و فلاترشای نه روحی مانده بود و نه جسمی!
اما یک حرف کابوس مدام در گوش توایلایت تکرار می شد
برای بعدش هم نقشه دارم...
یعنی منظورش چه بود؟
ایا واقعا او برای دارکنس کار می کرد؟

ساعت ۲ و ۲۸ دقیقه بامداد روبه روی قصر پرنسس لایتنس...

این داستان ادامه دارد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 مرداد 1395 04:15 ق.ظ



princess luna & nightmare moon